زندگی
دیدن. شنیدن.عمیق بودن.عشق.درک کردن.تقدیر موهبت و...
آنجا که حرف عین زندگی ست... صمیمانه ترین نامه ها، نامه هائی است که به "هیچ کس" می نویسیم. و سخنی، از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند.و
اینها ست؛ حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد. در گذار عمر و گذر از منزلگه زندگی، رنگ ها و طرح ها و حادثه
ها و و برخورد ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از"گذشته
ای " دور که در "حال"، زنده و حاضر است و در ما آمیخته و
با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم "هستیعالم" یا "بودن خویش" در برابرمان
"طرح" شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی برخورد با دیگران ، با "خویش" برخورد می کنیم ؛ در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم، از بودن و
از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه رنگ ها و طرح هائی که برپرده ی دل ما نقش می کند
و این نقش ها، انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگانبر آن می تازیم ، همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا
کند، از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید؛لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر
باران تند اندیشه ها و دردها، حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهایشوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون، به درد و شوق می
گریند؛ خاموشمان می دارد.و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود وسراسیمگی های زندگیمان ، در یک "با خویشتن بودنِ عریان و
صمیمانه"،انس و آرامش و وحدت گرفته اند، با خود می اندیشیم ،احساس می کنیم و " حرف می زنیم ".در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبیرات را برای "فهماندن
موضوع خاصی" به "گروه معینی" و "وسیله کردن"، نیست.سخن گفتن ، خودجزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود
شبیه به "گفتگو کردن با خویش". در آن حالات که معنائی، اندیشه را برآشفته است و احساسی؛ روح
را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از
ملال زندگی و رنج بیهودگی " بودن "؛ خود، مخاطب خویشیم یا دوستی همچون
خویش رامخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه " گفتن "، به
کسی و کسانی و از موضوع هائی. گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه "با خودآزاد و رها فکر کردن" ، شبیه با همدرد و مأنوس
و محرمی "درددل کردن" ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و
امید هاو هراس ها و احلام بی تعیین و بی حد و مرز ، می پردازیم؛ در
این حال ها و لحظه ها ، آنچه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرحمی کنیم. در اینجا، نفس"حرف زدن" اصالت دارد . سخن وسیله ی
اثبات و انتقال نیست، خود یک نوع،
" زندگی کردن" می شود...
انسانها چهار
دسته اند آنانی که وقتی هستند،
هستند. وقتی که نیستند، هم نیستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند.
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند . آنانی که وقتی هستند،
نیستند. وقتی که نیستند،
هم نیستند. مردگانی متحرک در
جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند
و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند مرده و زنده اشان یکی است. آنانی که
وقتی هستند، هستند وقتی که نیستند هم هستند. آدمهای معتبر و با
شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند
. کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند
نیستند و وقتی که نیستند هستند شگفت انگیز ترین
آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم
. اما وقتی که از پیش ما میروند. نرم نرم، آهسته آهسته درک می کنیم ؛ باز
می شناسیم؛ می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق
این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم .
قفل بر زبانمان می زنند .اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان
مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم
. شاید تعداد اینها
در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد... این بارونی که گاهی
کلافه ت میکنه و از نظرت بی موقع شروع میشه؛ با رعد و برقی که با شدت زیادی به
زمین میرسه؛ میخواد بگه به ما که من هستم . منو ببین. راستی چرا برای رنگین کمان
زیبای پس از باران، هزینه ای پرداخت نمی کنیم؟چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی
کنیم؟فکر کردی قیمت یه ساعت گرمای خورشید چقدره؟ بلیط سمفونی یه شب مهتابی کنار
رودخونه چطور؟ ...قیمت یه دست سالم؟ ! قیمت راحتی خیال؟!چرا تعجب می کنی؟ خوب مگه
نه اینه که همه چیز رو با پول می سنجیم؟ حالا که به بهترینا رسیدی قیمت نمی زاری؟!
آره جونم! اگر تونستیم بدونیم
قیمت یک لیتر بارون چقدره و چقدر باید بابت تنفس توی هوای تازه رو بدیم؛ قدر داشته
هامونو می فهمیم. اما باز ته ذهنم اون آخرا فکر می کنم اصلا چرا آورده که اینارو
بده ؟!!!!!! این روزها حرف زدن از آنچه برایت "مهم
ترین " قلمداد می شود؛
سخت است. این حقیقتی مایوس
کننده و واقعیتی ناامید کننده تراست... واقعیتی که تنگی
و پوسیدگی نفس هایم را به رخم می کشد... بی حوصلگی ها فریاد می زند..نمی دانم ما بی
حوصلگی را گول می زنیم یا بی حوصلگی ما را گول می زند. وقتی انعکاس زخم
هایمان در آینه پیداست، روی به دیوار می آوریم که نقش شادی مان را بر آن بکشیم... با
نقابی که سالها آنرا به روی صورت خود زده ایم. شاید برای کسی که
از درون آتش است و از برون یک توده ی خاکستر؛ بی خیالی کار
چندان ساده ای نباشد...ولی هربار با انکار باورهایمان ، هویت خود را دفن می کنیم
در زیر خروارها ناباوری... وای که دیوار هم
از بی دلی صامت م به تنگ آمده.. درین سکوت
کشنده،که زهر ی است به جانم؛ روزها را
سپری می کنم در پس یک فریاد! خوشا فریاد! خوشا فریاد به
زیر آب! پی نوشت... نردبان باریک مناره را
دوستان خوبم شما به وب " مثل همه، مثل هیچکس"با آدرس nafasph دعوت شدید. قدم رنجه کنید. یک سبد عاطفه تقدیم شما... ********************************************** "کودک درون "
، نغمه ی زیبای شکفتن آیا از زندگی مان رضایت داریم؟ آیا از خود راضی
هستیم؟ اگرنه؛ آیا میل داریم که از خود رضایت بدست
آوریم؟ چگونه؟! هریک ازما براي اينکه در زندگي واقعا احساس رضايت
داشته باشيم ، لازم است گوهر بسیار مهمی را در خود کشف کنیم. گوهری که اولین و
زیباترین کشف زندگی ما خواهد بود. کشف "کودک درونمان". بله کودک
درونمان را کشف کنيم، با او ارتباط برقرار کنيم، او را بپذيريم و سخت در آغوش بگيريم. این رمز رضایت خاطر افراد بالغی است که با خود
و دنیای کودکی خود ارتباط صادقانه دارند. در واقع " کودک درون" دوست و
همراه خوش قلبی است که می تواند همراه
خوبی در طول زندگی باشد ولی اغلب به سبب خودخواهی مان، هرگز او را مهم نشمردیم. اگر با کودک درونمان ارتباط برقرار نکنيم ،
رفته رفته ، او تنها و منزوي ميشود و خود را پنهان ميکند. اگر به احساسها و
علاقهمنديهايش اهميت ندهيم او سرکوب ميشود و آسيب ميبيند. بسیاری از افرادي که
از زندگيشان ناراضي هستند و يا مشکلاتي مثل اعتياد، افسردگي و روابط نادرست و
مشکلساز دارند،. کسانی اند که به کودک درون خود اهمیتی نداده اند. اینان وقتی با
کودک خود مواجه می شوند، در می یابند که نیاز کودک درونشان به مهر و محبت، اعتماد
و امنیت خاطرو... هیچگاه برآورده نشده است.و دست کم اینکه به فراموشی سپرده شده
است.
کودک درون کیست؟ اصطلاح کودک درون طبق نظریه اریک برن ،
آن بخش از روان ماست که می خواهد شاد
باشد و از زندگی کردن لذت ببرد .او بازیگوش و فعال است به این شرط که تجربیات سخت
دوران زندگی مثل انضباطهای سخت والدین - تنبیه های شدید از والدین یا دیگر اعضای خانواده- درگیریهای شدید بین
والدین و یا جدایی آنها –تبعیض فرزندان در بین والدین و یا در مدرسه- مقایسه کردنهای
گوناگون بین فرزندان و در بعضی شرایط تمسخر کودک
وغیره، باعث پنهان شدن او نشده باشد . کودک
درون ، بخشي از درون ماست که ميتواند در اوج سرزندگي و شادابي قرار داشته باشد.
کودک درون همان خود عاطفي ماست، او در جايي است که احساسات ما زنده هستند... جالب است همه ما این کودکي را در درونمان
داريم و جالب تر اینکه؛ نحوه ي برخورد ما با اين کودک، زندگيمان را تحت تاثير
قرار ميدهد. و البته ،علاوه بر خودمان، والدين وکسانی که با ما زندگی می کنند و
جامعه نيز ؛ در شکلگيري خصوصیات اين کودک تاثيرگذار هستند. وقتي حضور او را حس
کنیم و به احترام بگذاریم، او فرصت پیدا می کند خود را به ما نشان دهد. ما می
توانیم بر اساس شناخت او، خود واقعی را بشناسیم. ولی اگراين کودک اجازه پيدا نکند
تا خود را نشان دهد، و ماهيچ شناختي از او نداشته باشيم، کمکم يک خود غيرواقعي در
ما ظاهر ميشود، تصويري غيرواقعي از ما. کم کم در خود احساس غریبی می کنیم.آنقدر که
دیگر در خلوت،حرفی برای گفتن نداریم. در اين شرايط است که در زندگي در نقش يک قرباني
ظاهر ميشويم . بسياري از مسائل به صورت حل نشده در ذهنمان باقي ميماند.
احساساتمان را کتمان می کنیم، عقایدمان راهی به بیرون از فکر پیدا نمی کنند، و
دستانمان و پاهایمان قدرت همراهی ندارند. در نهایت؛ انباشته شدن اين احساسات سرکوب
شده ، منجر به خشمي مزمن، ترس، احساس خلا، بيانگيزگي و احساس نارضايتي ميشود. اما مسئله خطرناک تر و دام گسترده تر ا ز این بی
خبری، این است که ،در ادامه ی این پس روی خود واقعی و خود
احساسی؛ خود انتقادگر ما راه بلد می شود و پیش می آید.بخشي از ما که دايم در پي
پيدا کردن ايراد بوده در پی سرکوفت زدن به
ماست. بخشي که میل شدید به کنترل دارد، دايم از کودک درونمان ايراد ميگيرد، به
او طعنه ميزند و او را به ياد انتقاد مي گیرد. اين همان صدايي است که تمام
اشتباهات و شکستهايي که داشتهايم را دايم به رخمان ميکشد و احساس بيکفايتي را
به ما منتقل ميکند. در این احساس بد دست و پا می زنیم و دایما ذهن نشخوارگی می
کند که من آدم بی کفایتی هستم، من آدم دوست داشتنی نیستم، من نمی توانم، هرچه تلاش
می کنم ، نمی رسم، برای من همه چیز رنگ غم دارد... برای احساس رضایت از خود و زندگی؛ بهتر است
کودک درون خود را از لایه های پنهان وجود خود بیرون بکشیم و به او حیاتی زنده
ببخشیم. آگاه باشیم که منبع اصلي مشکلات بسیاري از افراد
ميتواند مربوط به گذشتهشان باشد. مشکلاتي که در گذشته براي آنها پيش آمده و در
پستوی زندگی، همچنان لا ینحل باقی مانده و حال بعد از سالها بر تمام مسايل زندگيشان
سايه افکنده است. شناخت کودک درون ویافتن او و نیز نشان دادن جهان
به او و دعوت کردن او به زندگي ميتواند به طرز معجزهآسايي مسير زندگي ما ن را
تغییر دهد. نگرش مان نسبت به اتفاقات و رویدادهای زندگی تغییر می کند و در این
تغییرات نحوه ي انتخابهايمان به سوی انتخابهاي بهتر و مثبتتر هدايت می شود. برای ملاقات با کودک درونتان ؛ * در مکانی راحت بنشینید
و در ذهنتان جای بسیار زیبا را برای ملاقات خیالی خود انتخاب کنید مکانی کاملا امن
برای "او ". در دامن طبیعت . جنگل و کنار گلها و درختان یا دشت و دریا. * درخیال خود کودک درونتان را مجسم کنید و چند لحظه
را با او بگذرانید * با دستی که بر ان تسلط ندارید تصویر کودک درونتان
را بکشید فرصت کافی بدهید تا بی شتاب این تصویر را بکشید از قبل نقشه نکشید و سعی نکنید
که تصویر را انگونه که تصور می کنید باید باشد بکشید *حال می توانید به او نگاه کنید و با او حرف
بزنید. از احساسش بپرسید و....حرفهایش را بشنوید. او چه می گوید و چه می خواهد. حرفهایش رابشنوید با تمام وجود. *تصویر دیگری بکشید. در خانه ای تخیلی که خانواده اتان حضور دارند. من
کودکی ات را به آنجا ببرید. بگذارید حرف بزند. همه نگفته هایی که دوست می داشت
بگوید.... از خانه بیرون بیایید. با من کودکی ات خداحافظی کنید و قول بدهید که
باز هم به سراغش بروید و باز هم به حرفهایش گوش کنید. حالا کودکتان رها و آزاد است و به خود حق ميدهد
که زنده باشد و زندگي کند. آنوقت او می تواند درکنار دشت رویاهایت بنشیند، سرت
را روی زانوانش بگذارد و تو سرمست ، به خواب خوشت بروی.او می خواهد به او بگویی که
دوستش داری،اورا همانطور که هست دوست می داری. به او احترام می گذاری، از اینکه او
راداری به خود می بالی.از اینکه چنین همراه مقاوم و صبوری داشته ای که با وجود
غفلتت؛ بازهم کنار تو مانده، راضی و خوشنودی. آن مهربان را به خیالت دعوت کن؛ در هوای او سر
بکش، کنار باغ حوصله ات بنشان، در آفتاب نگاهش ، تازگی را تجربه کن. به تدريج اين کودک هوشمند ، حرفهايي به شما ميزند
که شما تمام عمر ميخواستيد آن را بر زبان بياوريد، اما نميتوانستيد. براي اين که در درونتان يک کودک سرزنده و شاداب
و سرشار از انرژي داشته باشيد هيچوقت دير نيست... بخشی از کتاب در حال تحریر اگر جایی بر سر دوراهی ایستاده ای؛ در برزخ؛ با من بیا تا
راه عبور از تردیدی را که آزموده ام با تو شریک شوم. ایستاده ام در برزخ؛ جایی بر
سر دوراهی... پر از تشویش، اضطراب و تردید. نمی دانم از دو مسیر روبه رو
کدام را برگزینم. دلم بی تاب و بی قرار است. در جستجوی همفکری ؛ اما هیچ کس نیست
که محرم باشد؛ غیر از " تو" . کلافه ام . مثل یک کلاف سر در گم. دلم می خواهد با کسی حرف
بزنم، کسی که حرفهایم را بفهمد، احساسم را درک کند، بر من خرده نگیرد و بی غرض
همفکری ام بدهد. فقط" تو" را می یابم که نزدیکی و سنگ صبور. اشکهای ندامتم، از بی نهایت می گذرد و تو بخاطر این باران بی
انتها، سرزنشم نمی کنی. مهربانانه آغوشت همیشه برایم باز است. آغوشت را دوست دارم. از خانه
برایم آشناتر است. باور می کنی؛ گاهی دلنگرانی هایم را بخاطر تو دوست دارم. از درد پر می شوم اما چون پرستارم تویی، درد را
هم دوست دارم. دلم می لرزد وقتی با باری از گناهانم، به در خانه ات می آیم. شرمنده و خجالت زده. ام؛
اما باز تو آنقدر بزرگواری که هرگز به رویم نمی آوری. پروردگارا! ای بزرگترین دلخوشی ام در این شهر شلوغ! در این روزگار لبالب از مشغله های کاذب، مرا ببخش که در بی
تابی، باز به نزد تو آمده ام.هرچند می دانم؛ بی تابی، هدیه تو به من است. بهانه ای
است تا با آن، مرا بخوانی. در سر به هوایی مستانه ای که اگر رهایم کنی،گوهر وجودم
به بی ارزشی مطلق خواهد رسید. من تنها یک مخلوقم، خدا! مخلوقی محدود در زمان و مکان
محدود. و تویی خالق من؛ آنکه جسمم را ازخاک ساخت و از روحش در آن دمید. ای که نزدیک تراز منی و من چشمانم زرق و برق ها، بلند
نشستن ها، تکیه بر تاج و تخت زدنها را می بینم. دلگیر شدنت؛ ...آه که چقدر ناسپاسم
ای دوست! وقتی به قلبم می آیی و من همه وسعت قبم را به دیگران داده ام. نگاه می
کنی شاید، شاید...گوشه ای که اگر مال کسی نیست، جایی پیدا کنی. اما... باز هم آنقدر مهربانی که غفلتم را با ترکم ، مجازات نمی
کنی. در هوایم می گردی ؛ تا هرگاه خواسته ای دارم، به یکباره مهیا می سازی. وه ! که
چه بسیار این را دیده ام. آنگاه که مهربانانه به چشم هایم خیره شده ای و همه عشق را به چشمانم هدیه می دهی. می دانم ، می دانم تو دوستم داری. دوستم داری که با من
مانده ای.آنقدر که اکنون نزدیک بودنت را به خاطرم آوردی. وقتی تو را دارم، ترس بی
معناترین واژه ی روی زمین است. من تورا بخاطر مهربانی هایت بخاطر خودت، بخاطر خود خدا بودنت؛ دوست می
دارم. نه بخاطر پاداش دادنت و نه بهشت دادنت... توجقدر رحمانی و تو چه بخشایشگری، وقتی یارانت را می بینی با وجود آن همه عشق، آنطور که شایسته ای رسم رفاقت را بجای نمی آورند ولی باز هم: سلامی از دلی تنها، دلی آکنده از غم ها، گهی بی یار، گهی از عاشقی بیزار، گهی خندان، گهی رنجیده از یاران، به تو ای نازنین انسان.
درکویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است. و... من که از پژمردن یک شاخه گل اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟...! با توجه به پرخاشگری ها و
تعرضات اخیر جامعه، جا دارد مسؤلین امر، توجه جدی به بررسی علل و عوامل رویدادهای اخیر
داشته باشد. چقدر مایه تاسف است که به راحتی به ناموس مردم تعرض می شود و بی خیال، قمه در قلبی فرو می رود و
آب هم از آب نمی جنبد... نهاد پاسخگوی این ماجراها کیست؟ به نظر شما علت این رفتارها
چیست؟ این روزها افزایش استرسهای محیطی
،مقاومت و تحمل افراد را بقدر بسیار زیادی کاهش داده است. شرایط اجتماعی و فشارها
و تنشهای ناشی از زندگی جمعی ،جامعه را با تنشهای متعددی مواجه می سازد. از
فشارهای اقتصادی گرفته تا تنظیم روابط فرد با افراد دیگر در جامعه، افزایش سرعت
زندگی در شهرها، افزایش جمعیت و آسیبهایی که از لحاظ اجتماعی به افراد وارد می
شود،اینها عواملی است که میزان تحمل و مقاومت افراد را نسبت به استرس کاهش می دهد. مسلم است با این همه تحریکات
محیطی و به احتمال زیاد، خانوادگی ،افراد با هر میزان تحمل و قدرت، مقاومتشان از
بین می رود و طبیعتا در برابر این استرسها و تنشها، عکس العمل نشان می دهند. عمده
ترین این عکس العمها به صورت پرخاشگری و تهاجم نسبت به افراد دیگر نمود می یابد. و البته ویژگیهای شخصیتی، ناشی از مسایل
منحصر به فرد ، زمینه هایی مانند وضعیت خانوادگی و آموزشهایی که هر فرد در طی
دوران کودکی و نوجوانی دریافت میدارد و وجود مسایل اقتصادیکه در خانه تجربه
می کند، وجود نابرابریها اقتصادی که منجر به عقده های روانی می شود، فرهنگ رو به
تزلزل خانوادگی و دور از منش اصلی ملی و مذهبی ، هم عوامل مهمی است که نمی توان آنها را نادیده گرفت... . این سخنان از پابلو کازالس نوازنده مشهور
ویلون سل اسپانیایی است.مطمئنا او این حرف را در اوان جوانی نگفته. این سخن محصول
سالها تلاش و کوشش مستمر و بدست آوردن تجربه اوست. او خیلی خوب معنی نعمت ها را
دانست وبه کشف خود و اطرافش پرداخت. اگر کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت
ببریم و نگاهمان را بهتر کنیم می توانیم چیز دیگری باشیم. حتی توفیق خوب شنیدن
صدای یک پرنده می تواند منشاء یک تحول
باشد. کاش می توانستیم هر روز که از خواب بیدار می شویم ، زنده بودن را حس کنیم؛ قدر
اینکه پایمان نشکسته و می توانیم بایستیم را بدانیم؛ زمزمه کنیم و آواز بخوانیم؛
در جلوی آینه بایستیم و خودمان را تماشا کنیم؛ به تماشای غروب بنشینیم؛ گاهی از درخت بالا رویم و شاید هم کمی پا برهنه
قدم بزنیم.... گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد، و
تو هر روز سحر می نشینی لب حوض، تا
بیاید از راه . از خم پیچک نیلوفرها، روی موهای سرت بنشیند، یا که از قطره آب کف دستت بخورد. گاه یک سنجاقک، همه
معنی یک زندگی است... . در کوچک ترین اتفاقات، عظیم ترین تجارب بشر
نهفته است. باور کنید...
بعضی آدمها وقتی از
خونه ی زیبایی حرف میزنی که جلوی پنجره هاش گلدونهای بنفشه باشه و از پایین پنجره،
گلهای یاس قد بکشن و توی اتاق سرک بکشن؛ توی حیاطش یه نهر کوچیک روون باشه و سبزی
توی باغچه، هوای اطراف معطر کرده باشه وقتی قیچی سبزی به ساقه های لطیفش می خوره؛
براشون قابل درک نیست.. ولی وقتی بهشون بگی یه خونه هست که قیمتش فلان میلیارده،
میگه عجب خونه ای! راستی از خودمون نپرسیدیم که قیمت یه روز زندگی چقدره؟ تموم وقت
کار می کنیم و آخرش هم ناراضی هستیم. آیا تابحال از خودمون پرسیدیم قیمت یه روز
بارونی چنده؟ یه بعدازظهر آفتابی پاییزی بارون خورده رو چند می خریم؟ حاضریم برای
بوییدن یه بنفشه ی بارون خورده که قطره های بارون روش نشسته، یه اسکناس درشت بدیم؟
می رفتم تا که اذان گویم به گوش خوابیده ی خلق
خروسی پیش تر بیدار شده بود . . .
.
| Design By : shotSkin.com |

